تبليغاتX
گنجشگک


گنجشگک



یه دیواره ... یه دیواره ... یه دیواره ... یه دیواره که پشتش هیچی نداره ...

بابا آهنگ گذاشت تو ماشین ... مامان میگه : فرامرز اصلانیه ... ؟

من که نمی دونم فرامرزکی هستش؟به مامان گفتم:یه دیواره که پشتش هیچی نداره یعنی چی ؟مامان میگه : شعره دیگه عزیزم ... من باز میگم : مامان پشت همه دیوارا که یه چیزی هست ؟ بابا میگه : لابد پشت دیوار این هیچی نیست بابا جان!مامان خندید .نمی دونم به چی؟فک کنم به اون که گفت یه دیواره که پشتش هیچی نداره ...

خونه همسایمون پشت دیوار خونه ماست .من با بچه شون دوست شدم .با هم بازی کردیم یکعالمه ... آب بازی کردیم  ... من آب بازی دوست دارم . اون هم دوست داره ...مامان میگه : آب بازی نکن . خیس میشی ، مریض میشی .ببرمت دکتر آمپول بزنه ؟ بابا هم میگه ... همه بزرگترا گفتن ... اما من که آب بازی کردم . هیچم ناراحت نشدم وقتی هم که مریض شدم ... حالا قول میدم دیگه آب بازی نکنم  با دوستم ...

بعضی وقتا مامان اجازه میده از توی تراس نگاه کنم خونه دوستم رو .حوضشون که هنوز هست . مامان میگه فقط نگاه کنی باید ... منم میگم : برم روی دیو.ار بشینم ببینم از نزدیکتر؟ مامانم که اجازه نمی ده ...من یادم هست که آب بازی کردم .حالا دیگه قول دادم .فقط به حوضشون نگاه نگاه کنم .

به مامان گفتم : پشت دیوار من یه چیزی هستش .. یه حوضی هستش ... مامانم چش غره میره : آب بازی ؟ من گفتم : نه ... اون روزا فقط بازی کردم ... مامان میگه :آفرین حالا دیگه فراموشش کن ... من گفتم : اگه دیوار خراب بشه چی؟مامانم میگه:باید مواظب باشی که فقط رو سرت خراب نشه ...

نوشته شده در 88/06/17ساعت توسط کوچولو| |

بابابزرگ میگه : پیر شدم . من گفتم : چرا پیر شدی بابابزرگ ؟ میگه : چون مامانتو بزرگ کردم ، خاله تو بزرگ کردم ، دایی تو بزرگ کردم ... من گفتم : اگه مامان من رو بزرگ کنه پیر میشه ؟ بابابزرگ گفت : آره ... من باز گفتم : پیر یعنی بده ؟ بابابزرگ گفت : آره دیگه ، مثل تو نمیتونم بدوم ، بپر بپر کنم ، بخندم ، گریه کنم ، بازی کنم ... اما خوبیش اینه که که حالا که پیر شدم تو رو دیدم . من گفتم : نمی شد پیر نشی منو ببینی ؟ بابابزرگ گفت : نه ... من گفتم :اون وقتا که پیر نبودی من کجا بودم ؟ بابابزرگ گفت : نبودی هنوز ... کوچولوی کوچولو بودی من نمی دیدمت . من پرسیدم : حالام که کوچولوام ، پس چرا منو می بینی ؟ بابابزرگ میگه : نه اونقدر ... به اندازه ای که من پیر شدم تو بزرگ شدی . من باز گفتم : اگه بزرگ بزرگ بشم چی ؟ بابابزرگ میگه : یه وقتی که خیلی بزرگ بشی اونوقت من دیگه نیستم . من گفتم : کوچولو میشی یعنی ؟ من نمی بینمت؟ بابابزرگ گفت : نه ، تو هم باید مثل من پیر بشی تا بفهمی ، جای منو بگیری ....

من دوست ندارم بزرگ بشم تا مامانم پیر بشه . دوست ندارم بزرگ بشم تا جای بابابزرگو بگیرم . دوست دارم کوچولو باشم ، مامان ، بابابزرگ ، دائی و همه باشن ... اگه بزرگ بشم اونوقت حتما اون کوچولو کوچولوهارو نمی بینم . مثل بابابزرگ وقتی که پیر نبود . من دیگه نمی خوام بزرگ بشم ...

نوشته شده در 87/07/20ساعت توسط کوچولو| |

من يكدفعه از مامانم پرسيدم : اينهمه ستاره از كجا اومده ؟ مامانم گفت : هر كس كه بدنيا مي آد يك ستاره داره . منم گفتم : پس اين ستاره ها كه از آسمون آويزونن همينطوری نمی افتن پايين ؟ مامانم گفت : نع عزيزم ...هر كس كه بميره ستاره اش ميافته پايين . من با خودم فكر كردم هر كس كه بدنيا میآد يه كمی اش ستاره ميشه ميره بالا يا شايد يه كمی از اون ستاره هه كنده ميشه می افته پايين . بعد به مامانم گفتم : پس چرا ما مث ستاره ها نيستيم كه اينقدر قشنگن ؟ اما مامانم هيچي نگفت .

من خيال می كنم اگه ما بريم از دور دورها بهمون نگاه كنن مث ستاره ها بشيم . من باز گفتم : مامان ! اون ستاره هه كه گنده اس مال كيه ؟ مامانم گفت : اون ستاره نيس . اون ماهه. من فكر كردم همه ستاره ها كه كنار هم جمع بشن اندازه اون ستاره گنده هه ميشن . مث ماه ميشن ... منم يك ستاره دارم . اون دور دورها . من براش دس تكون ميدم اونم برام دس تكون ميده . اما مامانم ميگه : اونا چشمك ميزنن . ولی من كه بلد نيستم چشمك بزنم ؟!

من ستاره مو دوس دارم . من هميشه دوس دارم ستاره ام اون بالاها باشه. من يكدفعه ديدم كه يك ستاره افتاد پايين . اونوقت خيال كردم حالا اومده كه صاحابش رو سوار كنه با خودش ببره پيش خدا ... مامانم ميگه : هر كس می ميره ، ميره پيش خدا . من دوس دارم يه دفعه همين طوری سوار ستاره ام بشم برم پيش خدا باز بيام اينجا پيش مامانم . كاشكي خدا هم مي اومد اين پايين پايين ها . مامانم  ميگه : خدا اون بالا بالاهاست . اما اونجا كه تاريكه . من ميترسم ...

من به ستاره ام گفتم كه بره به ستاره دوست مامانم كه ما رفتيم ديدنش بگه كه نيافته پايين . مامانم به بابامی گفت : حالش خيلي بده . سرطان گرفته . من نمی دونم سرطان چی هست ؟ حتما لباسه يا خوراكيه كه می گيرنش. مامانم گفت : شايد زياد زنده نمونه . من نمي دونم اگه آدم لباس نو يا خوراكی بگيره كه نمی ميره ! من نمی دونم چرا دوست مامانم زیاد زنده نمی مونه ...  من به خدا هم گفتم كه ستاره دوست مامانم رو نيگرش داره . مامانم می گفت : خدا بزرگه . من گفتم : خدا چقدر بزرگه ؟ می تونه ستاره دوستت رو براش نيگر داره ؟

نوشته شده در 87/07/19ساعت توسط کوچولو| |

همسایمون رفت . از اینجا رفت . مامان میگه : کوچ می کنن . من که نمی دونم کوچ یعنی چی . دیدیم که رفتن . یک ماشین بزرگ اومد اینجا ، یکعالمه وسایلای بزرگ بزرگ بود توش . اونوقت اون دوست من دختر همسایمون بود ، یک نقاشی به من داد گفت : باشه برای تو . با یک قرباغه کوکی . من کوکش می کنم ، قورباغه می پره بالا . اونوقتا که دوست من نرفته بود با هم مثل قورباغه می پریدیم ، می خندیدیم .

دلم یکجوری شده . به  مامان گفتم : دلم یکجوری شده ... مامان گفت : اذیتت می کنه ؟ گفتم : آره ... مامانم گفت : حتما چیز کثیف خوردی ، میکروب داشته . مامان بزرگ گفت : بهش چهل گیاه بده . بابا گفت : چای نبات . مامان میگه : بریم دکتر ... من که باز به نقاشی نگاه می کنم دلم یکجوری می شه .

 رفتیم دکتر . دکتر به من گفت : عزیزم دلت درد می کنه ؟ من باز گفتم : یکجوری میشه . اونوقت دکتر گفت : کجای دلت ؟ من دستمو گذاشتم روی دلم گفتم : اینجا ... دکتر گفت : اونجا که دلت نیست . من گفتم : اینجام یکجوری شده . دکتره باز گفت : این پائین تر درد نمی کنه ؟ شکمت ؟ مامان گفت : لابد از دختر همسایه مریضی گرفته ...

من نمی دونم چرا داروی بدمزه خوبم نکرد ؟ من که همشو خوردم ؟ حتما نقاشی دوست من میکروب داشته من مریض شدم .

نوشته شده در 87/06/26ساعت توسط کوچولو| |

من کوچولوام . آخه وقتی میخوام دستامو بشورم که نمی تونم ، دستم نمی رسه . مامان زیر پام چارپایه میذاره اونوقت منم دستامو می شورم .

دیروز بابام منو برد پارک . یک آقایی اونقدر بزرگ بود ، مثل بابام . من خیال کردم اگه مثل اون آقا بشم از اون بالا همه چیزارو می بینم . یا مثل بابام . بابام حتما همه چیزارو می بینه . مامانم هم . اما بابام بزرگتره . اونوقت به بابام گفتم : اگه من بزرگ بشم ، از اون بالا همه چیزارو می بینم ؟ بابام گفت : آره . من گفتم : بابایی ، بغلم کن . بابام بغلم کرد ، منم شدم اندازه بابا . اونوقت همه چیزارو دیدم . آدما ... اون بچه که گم شده بود . حتما دست مامانشو ول کرده . خب کوچولو هم هست مامانشو نمی بینه که پیدا بشه . اگه بزرگ بود حالا گم نمی شد . حتما مامانش هم کوچولوه که نمی بیندش . به بابام گفتم : بابا ، اون بچه که گم شده بود مامانش ندیدش ؟ بابا گفت : کدوم بچه ؟ من ندیدم ....اونوقت منو گذاشت زمین ، گفت : خسته شدم . من ترسیدم که گم بشم ، دست بابارو محکم گرفتم . یک آقایی رد شد ، به من خورد . اون آقاهه که بزرگ بود ، منو ندید ؟

مامان شبا برام قصه میگه : یکی بود ، یکی نبود . غیر از خدای مهربون ... من گفتم : خدا کجاست ؟ مامان گفت : اون بالاها ... پیش ابرا . من باز گفتم : پس از اون بالا همه چیزارو می بینه ؟ مامان گفت : آره عزیزم . من گفتم : من که کوچولوام که ! مامانم گفت : تو رو هم می بینه . من باز گفتم : خدا از تو هم بزرگتره ؟ مامان گفت : آره عزیزم ، از همه بزرگتره ، از بابات هم ....من گفتم : پس باید دستشو بگیریم که گم نشیم ؟ مثل اون بچه که دست مامانشو ول کرد .... مامانم گفت آره جونم ... ولی خدا حواسش به همه ما هست . من باز پرسیدم : پس گم نمی شیم ؟ مامان هیچی نگفت .

امروز صب با دختر همسایمون بازی کردم . اونم کوچولوه ، مثل من . مامانش هم اومد . اونوقت مامانش به مامان من گفت : بیچاره شدیم ... آنگار خدا فراموشمون کرده ... من گفتم : خدا حواسش به همه هست ! مامان دعوام کرد و اون خانوم همسایه گفت : واه واه ... چه حاضر جواب !

 

نوشته شده در 87/03/15ساعت توسط کوچولو| |


Design By : Night Skin